این روز ها حال و هوای خوشی نداری - این روزها زندگی خیلی خورد و خمیرت ساخته . نمیدانم چرا ظریف تر از هرچه که در ماحول ات قرار دارد، هستی.
گاهی با یک لبخند قرار ات میگیرد و گاهی با یک تبسم از خود میروی ، گاهی با خم ابروی دل ات می رنجد - ای موجود همیشه سرگردان ...
نمیدانم چرا این طور هست شدی ... گل ات را از کدام سرزمین سرگردان گرد آورده اند ؟ دنیا ترا نقشی در آسمان کشیده که حتی با حرکت ابرها از هم می پاشد . همیشه دوست داری کنار آب ها زندگی کنی و ماهی ها را در حرکت ببینی و دل دریا را که شور ترا دارد ... این جا آب ها قرمز اند ...
زندگی ات همیشه سرشار از یاس های است که نمیدانی هدیه ی چه دستانی است و چرا این همه برای تو....
گاهی دلت که تنگ می شود می روی کنار رودخانه ی کابل تا دردهایت را برایش گریه کنی و هی رودخانه هم برایت دم نمیزند ، انگار گوشی ندارد.
کاش می شد دردهایت را برای کوه های که نزدیک قریه تان هست فریاد کنی ، کاش نمی شنیدی که سنگ ها گوش ندارند ... موجود همیشه سرگردان ! با خود ات خلوت کن انیجا کسی نیست تا با تو دردهایت را فریاد کند. آیینه ها شکسته و شیشه ها غبار آلوده اند درخت هاسرگردان برگ ریزی خود اند. تاریکی در پنجره ها تنیده .... ای موجود همیشه سرگردان...
این جا کوچه ها از بی انسانی مریض اند و باد ها سرگردان یک یک جفت انسان ... این جا برای دیگران مرگ به دیده در آمده اما برای تو لبخند هم نمی فروشد .... زندگی کن نفس بکش و بمیر ای موجود همیشه سرگردان ....
خان و مان سوخته آواره ترم می خواهد
کفتر عاشق بی بال و پرم می خواهد
شام ها در پی خود آیینه هر آیینه
هر نفس خاک به سر در بدرم می خواهد
دست هایم گل پر پرشده تن خاکستر
خون جان را جگرم ، از جگرم می خواهد
مثل موسیچه ی زخمی که ز پرچال افتد
بال بال و تن بی پا و سرم می خواهد
آسمان ، ابر ، صدا ، خانه همه بیگانه
خان و مان سوخته از بد بترم می خواهد