تبليغاتX
چتر کاهی پاییز

چتر کاهی پاییز

شعر...

 سلام به همه ی عزیزان و یاران فرهیخته ...

 

می میرد...

کسی هر روز می بندد دلش را با غل و زنجیر

کسی هر روز، دربیهودگی  با خویشتن درگیر

 

کسی هر شب ستاره می تکد از چشم های خود

نکرده خواب هایش را برای آسمان تفسیر  

 

کسی با دست های عاشق و با روح سرگردان

تمام شهر را پر می زند با کفتر تقدیر

 

کسی در هر نفس جان می دهد در دست های خود

کسی تنهاترین مرد است در آیینه ، در تصویر

 

کسی دست از گریبان دل خود بر نمیدارد

تمام عمر درگیراست با دیوانه گی درگیر

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 آبان1388ساعت 9:28  توسط زبیر هجران قاسمزاده  | 

...

 

خمچه ی گل ، غزل سیب ، کبوتر بارید

پرزدی پرده به رقص آمد و باور بارید

 

پرزدی خلوت من سبزتر از رویا شد

پرزدی شهپر جبریل ، پیمبر بارید

 

پرزدی سینه ی من شهر پرستوها شد

پرزدی غوچی چشمان تو بر سر بارید

 

پر زدی کفتر افتیده ی شوقم پرزد

پر زدی در برم از چارطرف پر بارید

 

+ نوشته شده در  شنبه 9 آبان1388ساعت 14:22  توسط زبیر هجران قاسمزاده  | 

 

 این روز ها حال و هوای خوشی نداری - این روزها زندگی  خیلی خورد و خمیرت ساخته .  نمیدانم چرا ظریف تر از هرچه که در ماحول ات  قرار دارد، هستی.

 گاهی با یک لبخند قرار ات  میگیرد  و گاهی با یک تبسم از خود میروی ، گاهی با خم ابروی دل ات می رنجد - ای موجود همیشه سرگردان ...

  نمیدانم چرا این طور هست شدی ... گل ات  را از کدام سرزمین سرگردان گرد آورده اند ؟  دنیا ترا  نقشی در آسمان کشیده که حتی با حرکت ابرها از هم می پاشد . همیشه دوست داری کنار آب ها  زندگی کنی و ماهی ها را در حرکت ببینی و دل دریا را  که شور ترا دارد ... این جا آب  ها قرمز اند ...

زندگی ات همیشه سرشار از یاس های است که نمیدانی هدیه ی چه دستانی است و چرا این همه برای تو....

گاهی دلت که تنگ می شود می روی کنار رودخانه ی کابل تا دردهایت را  برایش گریه کنی و هی  رودخانه هم برایت دم نمیزند ، انگار گوشی ندارد.

 کاش می شد دردهایت را برای کوه های که نزدیک قریه  تان هست فریاد کنی ، کاش نمی شنیدی  که سنگ ها گوش ندارند ... موجود همیشه سرگردان ! با خود ات خلوت کن انیجا کسی نیست تا  با تو دردهایت را فریاد کند. آیینه ها شکسته و شیشه ها غبار آلوده اند درخت هاسرگردان برگ ریزی خود اند. تاریکی در پنجره ها تنیده .... ای موجود همیشه سرگردان...

 این جا  کوچه ها از بی انسانی مریض اند و باد ها سرگردان یک یک جفت انسان ...   این جا برای دیگران مرگ به دیده در آمده اما برای تو لبخند هم نمی فروشد .... زندگی کن نفس بکش و بمیر ای موجود همیشه سرگردان ....

خان و مان سوخته آواره ترم می خواهد

کفتر عاشق بی بال و پرم می خواهد

 شام ها در پی خود آیینه هر آیینه

هر نفس خاک به سر در بدرم می خواهد

دست هایم گل پر پرشده تن خاکستر

 خون جان را جگرم ، از جگرم می خواهد

مثل موسیچه ی زخمی که ز پرچال افتد

 بال بال و تن بی پا و سرم می خواهد

 آسمان ، ابر ، صدا ، خانه همه بیگانه

 خان و مان سوخته از بد بترم می خواهد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 مهر1388ساعت 13:37  توسط زبیر هجران قاسمزاده  | 

 

سلام به همه ...

تا بر سر زلف ات زده ی خوشه ی گندم

پرپر زده  در دور و بر چشم تو انجم

 

تا درهم و برهم زده ای زلف کج ات را

در پیچش مویت شده صدبار  دلم گم

 

با بال و پر ریخته  گنجشک خیالم

از شوق تن ات پر زده تا پرده هفتم

 

از چشم تو گل داده شب و شعر ترانه

از خنده ی تو ُسر شده  تنبور و ترنم

 

رد میشوی  از پیش من و با چه نزاکت

زخمم به جگر می زنی با تیغ تبسم

+ نوشته شده در  شنبه 18 مهر1388ساعت 9:21  توسط زبیر هجران قاسمزاده  | 

 

به دلتنگی هایم ...

با غم و وسوسه و زخم جگر درگیری

ای که  هر آیینه در آیینه ها می میری

 

ماهی کوچک غربت زده ! با تور بساز

 روز وشب آله ی دستان همین بی پیری

 

هرنفس چشم تو آتشکده ی شک میشه

 هر نفس بسته ی تزویر چنین  زنجیری

 

کوچه ها گرم و خیابان پر زیبایی هاست

تو به اندازه ی یک کوه ز خود دلگیری

 

کاسه ی خون شده چشمان و تن ات خاکستر

های با وسوسه و زخم جگر درگیری

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 مهر1388ساعت 15:10  توسط زبیر هجران قاسمزاده  |